نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

اجر آوارگی

داخل موکب پر بود از پتوهایی که به طور منظم و در سه چهار ردیف، چیده شده بودند و برای استراحت زائرها آماده بود. بچه ها با کوله و لباس، نشستند کنار بچه­های گروه هشتادتایی بعدی و دیدار تازه کردند. من هم رفتم کنج سمت چپ، جایی که این ردیف پتوها تمهید نشده بود و افتادم…جوانی به عربی بهم گفت استراحت که کردی برو همان سمت دوست هایت کنار ردیف پتو ها، آرام بهش گفتم بگذار اذان بدهد و روزه ام را بازکنم بعدبروم.

این را که شنید از جایش بلند شد و با یک حال خاصی به اطرافیانش گفت “صائم”و این عبارت را چند بار تکرار کرد. دوروبری­ها به من و او نگاه می­کردند. متوجه شدم که از ترک­های موصل است. به ترکی با هم حرف زدیم و بهم گفت که الان صاحب موکب برایت غذای خودش را می آورد و یک طوری این را گفت که یعنی غذایی لذیذ و متفاوت از بقیه… تا بچه آمدند دورش را گرفتند.به آنها نگاه کرد و به من و گفت ما در موصل زندگی می­کردیم.آنجا جمعیت سنی­ها خیلی بیشتر بود و ما مجبور بودیم برای حفظ جانمان، شیعه بودنمان را ابراز نکنیم. با روسری رنگی می آمدیم بیرون. چون چادر، نماد شیعه­‌ها بود.نمی توانستیم بیرق مشکی بزنیم بالای درمان،در ماههای عزا،که مبادا بفهمند. چند تا از همسایه ها می­دانستند.داعش که حمله کرد، ما را لو دادند و ما شبانه این بچه ها را با همین لباس ها که میبینی، بلند کردیم و فرار کردیم…چند تا از فامیل هایمان به شهر حله فرار کردند.ما هم به نجف.در همین موکب که میبینی، هفتاد نفر باهم زندگی می­کردیم.که اخیرا دولت،بهمان چادر داده است که انجا بخوابیم و برایم عکس داخل چادرشان را نشان می داد و می گفت نمی­توانم بچه هایم را آنجاتنها بگذارم. می ترسم که بدزدنشان. هنوز ترس پنج شش ماه پیش توی دلش بود و بغض عجیبی که در نگاهش موج میزد.انگار آوار روی سرم ریختند. سرم سنگین شده بود.آمدم کمی بیرون نشستم با بچه ها …ورزشکار بهم یک دستمالی داد که لابد،لای آن مبلغی پول بود. بهم گفت من این شخصی که تو میگویی را بین این جمعیت نمی شناسم.این را بده،که گره کوتاهی از زندگی اش باز کند.نمی دانستم قبول کند یا نه. داخل موکب شدم. بلند شده بود و دنبال من می­گشت که بیا افطارت را آورده اند. برنج،دلمه با سالادی که در زندگی ام ندیده بودم.نمازم را که خواندم،دستش را گرفتم و دستمال را گذاشتم توی دستش.چشمانش پر شد..گفت برای چی؟گفتم مگر خودت نگفتی ما همه یک خانواده ایم و خواهر و برادریم و اینها؟ و با اصرار این را بهش دادم. دو سه نفر دورم را گرفته بودند و برایم شده بود مترجم.عرب میانسال سبزه­رویی بهم گفت،تو مشهد می روی؟ گفتم خب..بله! گفت اگر یک چیزی بدهم که بیندازی توی ضریح این کار را میکنی؟من یک بیماری دارم.تومور دارم که دکترها گفتند درمان ندارد. فکر کردم که لابد یا نامه است یا پول.هیچ کدام نبود. جلد قرصش بود..دلم آتش گرفت….

نگاهی به آسمان ابری که از پنجره باز موکب پیدا بود انداختم و گفتم: قرار است باران بیاید انگار! گفت: نه خدا مهربان است!! نمی بارد!!

نگران خانه چادری­شان بود…

منـبـــع

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code