نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

صلوات ملاحاجی را هنوز می شنوم…

صلوات ملاحاجی را هنوز می شنوم…

خاطره از سید رضا حسینی

هرسال محرم شبها جهت شرکت در مراسم سوگواری امام حسین (ع) به حسینیه ی (ماتم)دارالحسین بنک می روم. از روزی که به یاد دارم از آن موقعی یک کودک دبستانی بودم تا به حاله میشه در ایام محرم در این ماتم سینه و زنجیر می زده و می زنم٬ چه ایامی بود. حسینیه ی قدیمی بنک مملو ازجمعیتی می شد که همگی “حسین حسین” می گفتند. منبر سیاه پوش دروسط قرار داشت و پای آن پیرمردهایی مانند مرحوم ملا حاجی ٬مرحوم میرزا شاه٬مرحوم حسن عبدالرسول ٬مشهدی محمد زارعی٬مشهدی محمد ابراهیمی ٬حسن زایر احمد و… که همگی خدایشان رحمت کند٬ می نشستنند. موقع فرستادن صلوات آخرین صدایی که می شنیدیم صدای مرحوم ملا حاجی بود که کلمه آخر صلوات “آل محمد” را طوری ادا می کرد که از صدای دیگران مجزا بود. خیلی دلم می خواست روزی مانند ملاحاجی صلوات بفرستم.همیشه همراه برادر بزرگم به ماتم می رفتیم. مادرم پولی در جیب او می گذاشت تا در موقع “توجی”(کمک به فقرا) او نیز کمکی کند. ملاحاجی ٬برادرم را کنار خود می نشاند اما برای من جایی در پای منبر وجود نداشت و با بچه های دیگر در گوشه ای می نشستم و به مراسم نگاه می کردم. صدای دسته ی زنجیر زنی همه را به سوی خود می کشاند٬ بچه ها را توی صف راه نمی دادند امابرای برادرم در اول صف و من هم در آخر صف جایی پیدا می شد . غلامرضا زارعی نیز با صدای زیبا و حزین می خواند: “ما که زنجیر عزا بر سینه و سر می زنیم     از برای قاسم و شاهزاده اکبرمی زنیم”٬ صدای سنج همراه با آوای “حسین حسین” فضای اطراف حسینیه را پر می کرد بعد ازآن شیخ محمد بحرانی به بالای منبر می رفت و برای حضار روضه می خواند . مادرم می گفت:”موقعی که شیخ مصیبت (روضه) می خواند سرتان را پایین بیاندازید” برادرم اینکار را انجام می داد اما من همیشه سرم بالا بود. روز بعد در خانه چند بالش روی هم گذاشته و برادرم مانند شیخ محمد بالای منبر می رفت و آنچه که شب گذشته یاد گرفته بود برایمان می گفت.من و خواهرانم هم مانند آدم های بزرگ ادای گریه کردن در می آوردیم. شب عاشورا تا صبح بیدار می ماندم و در مراسم صبح دم شرکت می کردم. روز عاشورا با پای برهنه در مراسم عزاداری شرکت می کردیم. اگر کسی در این روز می خندید همه او را سرزنش می کردند ٬عاشوراحال و هوای خاص خود را داشت. ظهر عاشورا شیخ محمد به بالای منبر رفته و مصیبت امام حسین می خواند ٬ همه گریه می کردند. موقعی که می گفت امام از زین بر زمین افتاد یا شمرگلوی او را برید ٬عمامه از سر بر می داشت و مرحوم میرزا شاه اذان می گفت ٬این کار بدین معنابود که حسین شهید شده و باید سرها را برهنه کرد. جمعیت یکباره از جا بلند می شدند ویکصدا :”وای حسین کشته شد   خون حسین ریخته شد” سر می دادند. بعد از آن در ماتم مردم بر سر سفره ی امام حسین نشسته و برای تبرک غذا می خوردند. الان که در دارالحسین نشسته و این خاطرات را می نویسم٬ بچه های دسته ی زنجیر زنی مشغول عزا داریند دیگر ازپیرمردهای سال های پیش خبری نیست و صدای صلوات ملاحاجی به گوشم نمی رسد اما  عزای حسین همچنان برقرار است.

 

منبــع

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code