نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

میروم وز سرحسرت به قفا مینگرم

امام باقر علیه السلام: «اگر مردم می دانستند که در زیارت قبر حضرت حسین بن علی علیه السلام چه فضل و ثوابی است حتما از شوق و شور، قالب تهی می کردند و به خاطر حسرت ها نفس­هایشان به شماره افتاده و قطع می شد.»

حرکت، نه و نیم شب است چیزی نمانده. کوله ام را می بندم. دعای سماتی و نمازی و شامی و… حالتی پدید آمده در تن. آمیزه ای از وداع و دیدار. لحظه به لحظه می خواهی برسی.

دلمون پر می زنه برا کربلات، حسین

نظری کن بیاییم کنار خیمه هات، حسین

من به قربون تو و گلای سرخ پرپرت

دوس دارم سر بذارم رو قبر کشته هات، حسین

دوشنبه، شانزدهم تیرماه، پنج و هفت دقیقه عصر ، مهران، (منطقه مرزی)

به سختی به مهران رسیدم. بلدچی ها دوره ام کردند. یکی می گفت: دو ساعته می برم. دیگری می گفت: دروغ می گه. همین طور حرف های جورواجور و مبلغ های متفاوت. مثل این که کاروبار این ها سکه است.

خلاصه با یکی، بیست هزار تومان طی شد و به همراه سی، چهل نفر دیگر راه افتادیم. البته با ترس از برگردانده شدن. قبلش هم چیزهایی شنیده بودم. عده ای تا لب مرز هم رسیده بودند اما نیروی انتظامی بنا به دلایلی همه را به عقب فرستاده بودند.

امید و راه می خوانند ما را

سپاه غم نترسانند ما را

دلم تا کربلا رفته ست، یارب

به مهران بر نگردانند ما را

الان سه ساعت و نیم از پیاده روی ما می گذرد. هنوز خبری از مرز نیست. کوه ها را دور می زنیم و انگار دور خود می چرخیم. این بلد هم وعده و وعید می دهد که یک ساعت دیگر بیشتر نمانده. چند ساعت پیش هم همین را می گفت. فعلا زیر سایه کوتاه یکی از کوه ها نشسته ام. آب آشامیدنی بعضی ها تمام شده. حدود دو لیوان دیگر آب دارم. هوا داغ و انگار آب جوش داخل کلمن ریخته باشند، حلق را می سوزاند. غنیمت است همین و باید صرفه جویی کرد. این جا آب، طلای زلال است! چفیه چه کمکی کرده. خوب شد آوردم. روی سرم انداخته ام از گرما کاسته است.

سه شنبه هفدهم تیرماه، پنج و چهل دقیقه صبح، عراق، منطقه شیخ سَعَد

بالاخره دیشب ساعت هشت رسیدیم به خاک عراق. دو عراقی مسلح آمدند پیشواز، برایشان پول و پله ای دارد لابد. وارد قریه ای شدیم به نام “دِیرَمانی”.

بیست تا هزاری سبک شدیم برای بلد، و عجب بشری بود این مرتضی پَشَم. هم راه بلد بود و هم کردی و هم فارسی و هم عربی، و ما ندیدیم در طول این مسیر، قطره ای آب بنوشد. هفت، هشت دوست جدید هم پیدا کرده ام، برخی طلبه اند، با آن ها آمده ایم کوت شیخ سعد. دیشب پشت بام رستوران خوابیدیم. راننده ای با هشت هزارتومان ما را تا این جا آورده و بناست تا ساعتی دیگر ما را ببرد به کربلا.

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا…

سه شنبه هفدهم تیرماه، یازده و نیم صبح، کربلای معلی، کنار در صحن ابا عبدالله علیه السلام

حدود ده صبح به کربلا رسیدیم. اول شهر از ماشین پیاده شدم؛ پای برهنه. از چند نفر راه حرم را پرسیدم. مثل کسی که گمشده ای دارد، حس غریبی داشتم. اینک این حرم؛ آشنای دل ها… سر و وضعم نامرتب است. ژولیده و کف پاهایم خاکی و لباس هایم عرق آلود.

.

.

.

چند روز گذشته است و قطعه های پُر دخیل دیگر مانده است. نجف و کاظمین و سامرّاء، و چقدر سخت است دل کندن از کربلا. زینب سلام الله علیها چه کشید وقتی که تمام دلخوشی اش ـ حسین علیه السلام – را از دست داد.

 

چون نیست چاره می روم و می گذارمت

ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت

در این وداع تلخ، سعدی وار باید نالید: «می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم»

 

منبـــــع

 

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

معجزه آفتاب

هنوز هم باورم نمیشه.

من… اینجا… حرم امام رضا…

دو روزه که مهمون امام هستم. آخ که چه کیفی میده توی حیاط رویروی حرم امام بی هیچ تشریفاتی نماز بخونی! بیادماندنی ترین نماز سفر زمینی یه آدمه! هر چی بیشتر فکر می کنی بیشتر ذوق زده میشی. دو روز پیش عمرا به ذهنم می رسید دو روز بعد میرم زیارت امام رضا. مثل داستان های تو فیلم هاست. بعد وقتی فکر می کنی به زیارت معصومی می ری که سال ها پیش بین مردم زندگی کرده و هنوز هم زندگی می کنه. خیلی هیجان داره انگار که با ماشین زمان حرکت می کنی و مهم تر اینه امام هیچ تغییری نکرده!  امام همون امام اون سال هاست. اما این ماییم که تغییر کردیم.

وقتی این چیزا به ذهنم میاد و نماز می خونم یه حالی میشم. نسیم لطیف توی حیاط، صدای زائرین و کبوترها… یه حال خیلی خوبی به آدم میده. سبک میشی. غم هاتو فراموش می کنی. اینها همه ذوق داره. یک حس شعف وصف ناپذیر درونی. من فکر می کنم کبوترها هم احساس من رو می فهمند و سر و صداشون هم از سر ذوق هست. چشم هام رو می بندم و خودم رو می سپرم به نجواهای آرامش بخش حرم.سرم رو میذارم روی دامن مولام و دوری و بیقراری این سالها رو می بارم. هوا تاریک شده دوس دارم شب رو هم حرم بمونم اما اجازه نمی دهند. لعنت به کرونا! به محل اقامتم بر می گردم. خوابم نمی برد. دلم را می برم به حرم از صبح تا همین امشب را در ذهنم مرور می کنم.از همان صبحش قشنگ بود. کمک به مادربزرگی دوس داشتنی و دعای خیرش و انگشتری را که یادگاری به من داد. انگشتر را نگاه می کنم، چهره مهربانش در ذهنم مجسم می شود نورانیت خاصی داشت. نمی دانم چرا انگشترش را به من داد؟  می گفت شبیه نوه اش هستم که خیلی دوستش دارد. قبول نکردم خیلی اصرار کرد گفتم :”مادرجون بذارش بده به دخترت یا نوه ات”. غم چراغ های صورتش را خاموش کرد! گفت هیچ کس را ندارد. خیلی ناراحت شدم. دیگه دلم نیومد هدیه اشو قبول نکنم. گفتم شما امام رضا رو دارید ها! خندید و گفت: آره قربونش برم.

واقعا قربون امام رضا برم تا همین یکی دو روز پیش اگه کسی تو خیابون ازم کمک می خواست، برام سخت بود بهش نزدیک بشم. یعنی نه فقط من اکثر مردم اینطوری شدند به خاطر این بیماری منحوس کرونا. ولی امروز من به یه پیرزن نورانی کمک کرده بودم کنارش نشستم، دستشو گرفتم بدون هیچ فاصله ای. اصلا لعنت به فاصله، فاصله ها اصلا بار معنایی شون منفی هست. فاصله ها گاهی شبیه قیامتند. شبیه حال این چند وقتی که ما تجربه کردیم. قیامت که همیشه قیامتی نیست که تو کتابای درسی خوندیم. قیامت یعنی نتونی روی مادرت رو ببوسی و پناه ببری به آغوشش از ترس اینکه نکنه ناقل بیماری باشی. قیامت یعنی، بی پولی، بیکاری و سفره های خالی خیلی از خانواده ها تو این روزا. قیامت یعنی اگه کسی تو خیابون حالش بد شد یا کمک خواست، جرات نکنی بهش نزدیک بشی مبادا که مریض باشه و مبتلا بشی، قیامت یعنی ۱۰ برابر شدن قیمت دستکش نایلونی و ماسک برای مردم و بعدش کشف میلیاردی احتکارات این اجناس. خدایا قیامتت از این قیامت این روزها قیامت تره؟!

ذهنم خسته شده دوس ندارم دیگه به این روزای سخت فکر کنم. دوس دارم به روزهای خوب گذشته برگردم. روزایی که دلمون خوش بود. ساعت نزدیک صبح هست و دیگه امشب خوابو جواب کردم. دوباره حاضر میشم برم حرم.

برم پیش امام مهربانی ها…

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا السلطان ابن الحسن علی بن موسی الرضا و رحمه الله و برکاته

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

صلوات ملاحاجی را هنوز می شنوم…

صلوات ملاحاجی را هنوز می شنوم…

خاطره از سید رضا حسینی

هرسال محرم شبها جهت شرکت در مراسم سوگواری امام حسین (ع) به حسینیه ی (ماتم)دارالحسین بنک می روم. از روزی که به یاد دارم از آن موقعی یک کودک دبستانی بودم تا به حاله میشه در ایام محرم در این ماتم سینه و زنجیر می زده و می زنم٬ چه ایامی بود. حسینیه ی قدیمی بنک مملو ازجمعیتی می شد که همگی “حسین حسین” می گفتند. منبر سیاه پوش دروسط قرار داشت و پای آن پیرمردهایی مانند مرحوم ملا حاجی ٬مرحوم میرزا شاه٬مرحوم حسن عبدالرسول ٬مشهدی محمد زارعی٬مشهدی محمد ابراهیمی ٬حسن زایر احمد و… که همگی خدایشان رحمت کند٬ می نشستنند. موقع فرستادن صلوات آخرین صدایی که می شنیدیم صدای مرحوم ملا حاجی بود که کلمه آخر صلوات “آل محمد” را طوری ادا می کرد که از صدای دیگران مجزا بود. خیلی دلم می خواست روزی مانند ملاحاجی صلوات بفرستم.همیشه همراه برادر بزرگم به ماتم می رفتیم. مادرم پولی در جیب او می گذاشت تا در موقع “توجی”(کمک به فقرا) او نیز کمکی کند. ملاحاجی ٬برادرم را کنار خود می نشاند اما برای من جایی در پای منبر وجود نداشت و با بچه های دیگر در گوشه ای می نشستم و به مراسم نگاه می کردم. صدای دسته ی زنجیر زنی همه را به سوی خود می کشاند٬ بچه ها را توی صف راه نمی دادند امابرای برادرم در اول صف و من هم در آخر صف جایی پیدا می شد . غلامرضا زارعی نیز با صدای زیبا و حزین می خواند: “ما که زنجیر عزا بر سینه و سر می زنیم     از برای قاسم و شاهزاده اکبرمی زنیم”٬ صدای سنج همراه با آوای “حسین حسین” فضای اطراف حسینیه را پر می کرد بعد ازآن شیخ محمد بحرانی به بالای منبر می رفت و برای حضار روضه می خواند . مادرم می گفت:”موقعی که شیخ مصیبت (روضه) می خواند سرتان را پایین بیاندازید” برادرم اینکار را انجام می داد اما من همیشه سرم بالا بود. روز بعد در خانه چند بالش روی هم گذاشته و برادرم مانند شیخ محمد بالای منبر می رفت و آنچه که شب گذشته یاد گرفته بود برایمان می گفت.من و خواهرانم هم مانند آدم های بزرگ ادای گریه کردن در می آوردیم. شب عاشورا تا صبح بیدار می ماندم و در مراسم صبح دم شرکت می کردم. روز عاشورا با پای برهنه در مراسم عزاداری شرکت می کردیم. اگر کسی در این روز می خندید همه او را سرزنش می کردند ٬عاشوراحال و هوای خاص خود را داشت. ظهر عاشورا شیخ محمد به بالای منبر رفته و مصیبت امام حسین می خواند ٬ همه گریه می کردند. موقعی که می گفت امام از زین بر زمین افتاد یا شمرگلوی او را برید ٬عمامه از سر بر می داشت و مرحوم میرزا شاه اذان می گفت ٬این کار بدین معنابود که حسین شهید شده و باید سرها را برهنه کرد. جمعیت یکباره از جا بلند می شدند ویکصدا :”وای حسین کشته شد   خون حسین ریخته شد” سر می دادند. بعد از آن در ماتم مردم بر سر سفره ی امام حسین نشسته و برای تبرک غذا می خوردند. الان که در دارالحسین نشسته و این خاطرات را می نویسم٬ بچه های دسته ی زنجیر زنی مشغول عزا داریند دیگر ازپیرمردهای سال های پیش خبری نیست و صدای صلوات ملاحاجی به گوشم نمی رسد اما  عزای حسین همچنان برقرار است.

 

منبــع

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

بی مرز ترین عشق دنیا!

همیشه معتقد بودم که خورشید در آسمان نیست! در کربلاست. خورشیدی که جاذبه ای عجیب دارد و کافی ست که در معرض تابش همگانی اش قرار بگیری، آن وقت آن جاذبه تو را به طرف خود خواهد کشید.
خورشیدی که در ایام اربعین آنچنان می درخشد که تمام دنیا برای چند روز معطل می ماند و نگاهش می کند. آنها که به طرف خورشید می روند ذره هایی نورانی اند که به سوی روشنایی راه افتاده اند. جاده های درخشان منتهی به کربلا پر است از ذره هایی که دیگر مال خود نیستند. نورند و به سمت منبع ابدی گرما و روشنایی حرکت می­کنند.

دیگر اینقدر شنیده بودم که علائم مومن یکی­ اش می شود زیارت اربعین که کل روایت را از بر بودم!

ولی خب حکایت زیارت اربعین با این ها فرق دارد!

به نظرم امام معصوم این روایت را آورده است تا آنها که سوای عشق دوست دارند “مومن” باشند بلند بشوند و بروند کربلا! وگرنه عشاق که همینطوری شیفته زیارت آن سرزمین هستند. دیگر چه احتیاجی است که زیارت اربعین حضرت عشق را در روایت، کنار انگشتر دست کردن بگذارند؟!

اما اربعین نزدیک بود و چه دلم می­خواست و چه دلم نمی خواست این سفر به ظاهر به پای من نوشته نشده بود. دو سال قبل تر از این هم به معنای حقیقی کلمه “نشده بود” که بشود! حالا امسال که دیگر جای خود. همان پاسپورت نیم بند تاریخ اعتبار گذشته ام نیز گم شده بود و تنها کارتی باقی مانده بود که سال ۸۸ در سفر عتبات همراه خود داشتم. یعنی عملا این فرصت کوتاه به پاسپورت گرفتن که هیچ! حتا به جمع کردن وسیله هم وقت نمی رسید. یک هفته مانده به چهلم امام شهید(ع) حجم پر کشیدن تمام کبوتران دور و برت را تاب نمی آوری… دیگر مستند های سیما را تاب نمی آوری. پیامک های متعدد شماره های عراقی را هم.

سال سومی است که این وضع و اوضاع دم اربعین گریبانگیر توست…

شهر با همه گستردگی اش اینقدر تنگ می شود که حس می­کنی نفس درون سینه ات حبس شده است. پنجشنبه شب است و ترافیک تهران تمام توانش را به کار بسته است برای بی حوصله کردن شهروندان.

با خودت خلوت میکنی… زود به این نتیجه می رسی که مگر بنا نیست اربعین همه به طرف خورشید بروند؟ پس چه نشسته ای؟ برخیز و سمت خورشید برو… تا جایی که در تقدیرت باشد جلو خواهی رفت.

حسین بن علی (ع) مرزی ندارد، مرز قائل شدن برای بی مرز ترین عشق دنیا، جفاست در حق این عشق. مرز نباید مانع شود. از مرز خودت رد شو و به سمت مرز برو…

 

منبــع

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

اجر آوارگی

داخل موکب پر بود از پتوهایی که به طور منظم و در سه چهار ردیف، چیده شده بودند و برای استراحت زائرها آماده بود. بچه ها با کوله و لباس، نشستند کنار بچه­های گروه هشتادتایی بعدی و دیدار تازه کردند. من هم رفتم کنج سمت چپ، جایی که این ردیف پتوها تمهید نشده بود و افتادم…جوانی به عربی بهم گفت استراحت که کردی برو همان سمت دوست هایت کنار ردیف پتو ها، آرام بهش گفتم بگذار اذان بدهد و روزه ام را بازکنم بعدبروم.

این را که شنید از جایش بلند شد و با یک حال خاصی به اطرافیانش گفت “صائم”و این عبارت را چند بار تکرار کرد. دوروبری­ها به من و او نگاه می­کردند. متوجه شدم که از ترک­های موصل است. به ترکی با هم حرف زدیم و بهم گفت که الان صاحب موکب برایت غذای خودش را می آورد و یک طوری این را گفت که یعنی غذایی لذیذ و متفاوت از بقیه… تا بچه آمدند دورش را گرفتند.به آنها نگاه کرد و به من و گفت ما در موصل زندگی می­کردیم.آنجا جمعیت سنی­ها خیلی بیشتر بود و ما مجبور بودیم برای حفظ جانمان، شیعه بودنمان را ابراز نکنیم. با روسری رنگی می آمدیم بیرون. چون چادر، نماد شیعه­‌ها بود.نمی توانستیم بیرق مشکی بزنیم بالای درمان،در ماههای عزا،که مبادا بفهمند. چند تا از همسایه ها می­دانستند.داعش که حمله کرد، ما را لو دادند و ما شبانه این بچه ها را با همین لباس ها که میبینی، بلند کردیم و فرار کردیم…چند تا از فامیل هایمان به شهر حله فرار کردند.ما هم به نجف.در همین موکب که میبینی، هفتاد نفر باهم زندگی می­کردیم.که اخیرا دولت،بهمان چادر داده است که انجا بخوابیم و برایم عکس داخل چادرشان را نشان می داد و می گفت نمی­توانم بچه هایم را آنجاتنها بگذارم. می ترسم که بدزدنشان. هنوز ترس پنج شش ماه پیش توی دلش بود و بغض عجیبی که در نگاهش موج میزد.انگار آوار روی سرم ریختند. سرم سنگین شده بود.آمدم کمی بیرون نشستم با بچه ها …ورزشکار بهم یک دستمالی داد که لابد،لای آن مبلغی پول بود. بهم گفت من این شخصی که تو میگویی را بین این جمعیت نمی شناسم.این را بده،که گره کوتاهی از زندگی اش باز کند.نمی دانستم قبول کند یا نه. داخل موکب شدم. بلند شده بود و دنبال من می­گشت که بیا افطارت را آورده اند. برنج،دلمه با سالادی که در زندگی ام ندیده بودم.نمازم را که خواندم،دستش را گرفتم و دستمال را گذاشتم توی دستش.چشمانش پر شد..گفت برای چی؟گفتم مگر خودت نگفتی ما همه یک خانواده ایم و خواهر و برادریم و اینها؟ و با اصرار این را بهش دادم. دو سه نفر دورم را گرفته بودند و برایم شده بود مترجم.عرب میانسال سبزه­رویی بهم گفت،تو مشهد می روی؟ گفتم خب..بله! گفت اگر یک چیزی بدهم که بیندازی توی ضریح این کار را میکنی؟من یک بیماری دارم.تومور دارم که دکترها گفتند درمان ندارد. فکر کردم که لابد یا نامه است یا پول.هیچ کدام نبود. جلد قرصش بود..دلم آتش گرفت….

نگاهی به آسمان ابری که از پنجره باز موکب پیدا بود انداختم و گفتم: قرار است باران بیاید انگار! گفت: نه خدا مهربان است!! نمی بارد!!

نگران خانه چادری­شان بود…

منـبـــع